تبليغاتX
هفت کلمه

*در پروسه برنامه سازی و فیلمسازی و اینها مرحله لوکیشن دیدن را می پرستم و عاشقش هستم، و قتیکه انگار خدای خدایان می شوی و کاری نداری این دشت بکر را، این جنگل انبوه را، این بیابان تا بی نهایت را یا اصلن این بنای ارزشمند و این جاده و این شهر را کدام خدا و کدام معمار و کدام هنرمند ساخته است! تو کاری به این کارها نداری تو باید لوکیشن خودت را انتخاب کنی! اصلن می خواهد این پارسه باشد، تخت جمشید باشد، پاسارگاد باشد .... یک پای کوروش وسط ماجرا باشد و سلسله ای کبیر به اسم هخامنشیان، خب باشد ...

 *و حالا من باز هم پرستشگر و عاشق، ۲۴ ساعت ناب، زلال، طلایی، رویایی و دست نیافتنی را در تخت جمشید ماندم و در هتل بی نظیر آپادانا خوابیدم! تخت جمشید را از زوایای دیگری دیدم، در لوتوس های شکسته، در تارهای طلایی خورشیدی که بر بقایای شکوهمند حجاریها و نقش برجسته ها فرومی رفت و برمی آمد، در خلوت و سکوت میوه های رها شده کاج، در هیاهوی جمعیتی که فوج فوج می آمد و می رفت و نمی دانست که باید شب را همینجا ماند، در ساحت همه دستهایی که عاشق می کند و گرم و با تپش همه دلهایی که عاشق است و گرم!

پ ن: عکس می گذارم به زودی!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:34 توسط الهام گوران |

*تا وقتی بودی نمی دونستم کی هستی وقتی رفتی فهمیدم کی بودی!

*باهات قهرم اما حرف می زنم!

*می بخشم اما فراموش نمی کنم!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:40 توسط الهام گوران

*تابلوهای بی نظیر حسین خسروجردی درست شبیه به تکه پاره های دل عاشقان عالم است! هر کدامش خونین و مالین یک جای هستی نگهداری می شود. نگهداری می شود؟ در مجموعه های خصوصی، در انبار بنیاد مستضعفان، در گنجینه موزه هنرهای معاصر و .... آمار درستی از تعداد و نحوه نگهداری آثارش در دست نیست با اینکه یکی از بهترین های بهترین هنر مدرن ماست!

*چند اثرش را این روزها در رمپ موزه هنرهای معاصر گذاشته اند .....

*یک روز پاییزی داری به این فکر می کنی که همه اون چیزهایی که عمری حرفش رو زدی و ازش سخت دفاع کردی و یه جورایی باورها و یقین هات بوده حالا این روزها بیشتر و بیشتر داره رنگ می بازه و می بینی جای دفاع نداره و اونقدر تردید شده که دلت میخاد روی همشون خط بکشی و از اول اول اول یه چیزهایی رو بسازی و باور کنی ..... بعد در چنین حال و روزی می ری موزه هنرهای معاصر تهران و می بینی جولوی یه تابلوی عجیب ایستادی .... از حسین خسروجردی .... انگار هر چی توی زندگیش نوشته رو همه رو خط زده .... و یه جاهایی بینش اثر انگشت می بینی و این کلمه ها که هی تکرار شده ... سوز ..... سوزن .... سوزان.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:31 توسط الهام گوران |

آیا واقعن بوی کباب خیلی خیلی بهتر از خوردنش نیست؟

در دوره مشروطه یکی از مشروطه خواهان در شهر تبریز مشغول سخنرانی درباره مشروطه بوده، کسی از میون جمعیت بلند می شه و می گه: مشروطه یعنی چه؟ سخنران جواب می ده: مشروطه یعنی شما کباب بخوری به این بلندی (یه اندازه فرضی بزرگتر از کباب معمولی رو نشون می ده) و به این کلفتی (و بعد قطر بازوش رو نشون می ده) اما برای این کباب دو قرون بیشتر ندین! 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:29 توسط الهام گوران |

 

مشاهده جدیدترین تجربه های بزرگوار ارجمند، احمد نادعلیان را از دست ندهید!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:31 توسط الهام گوران |

روز 29 اکتبر برابر با هفتم آبان از حدود پنج سال پیش تا کنون روز جهانی کوروش نامگذاری شده! این روز درست همون روزیست که کوروش، بابل رو فتح  و اون فرمان تاریخی رو صادر می کنه که منجر به نگارش منشور کوروش همون لوح استوانه ای گلین می شه. در این لوح گلین کوروش به سربازان دستور می ده بابل رو پس از فتح تخریب نکنن و گنجینه های شهر رو در امان نگه دارن و نیز به مردم بابل اجازه بدن به خانه های خود برگردن.

ماجرای کشف منشور کوروش هم بسیار جالبه اگه به عکسهای منشور کوروش دقت کنین شیاری در میانه لوح دیده می شه که نشون می ده منشور دو تکه شده بوده. یک تکه از اون رو باستان شناسان امریکایی در مکانی متفاوت و تکه دیگر اون رو باستان شناسی آسوری کسی به نام هرمز رسام در مکان دیگری از عراق امروزی و در زمانی متفاوت کشف می کنه و سالها بعد پس از خوانش خظ میخی زبان شناسان متوجه می شن که این دو تکه از یک موضوع حرف می زنن: فرمان تاریخی و انسان دوستانه کوروش پادشاه هخامنشی.

من این شانس رو داشتم که اسفند گدشته منشور کوروش رو در بخش خاورمیانه موزه بریتانیای لندن ببینم!

پ ن: دوست داشتم این نوشته به عکسی از منشور کوروش مزین می شد اما جایی هستم با سرعت بسیار بسیار پایین اینترنت که هر چه تلاش کردم نشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:15 توسط الهام گوران |

* یک شب صدای خنده می آید از آپارتمانش، شبی دیگر دعوا با کسی پشت تلفن انگارُ شبهایی هم موسیقی .... سوزان روشن؟ لیلا فروهر؟ توی همین مایه ها خلاصهُ صبحها ساعت ۸ هم تق تق پاشنه کفش هایش که بدو بدو می رود سر کارش! این دختر جوان تازه به آپارتمان ساکتُ  سرد و عبوس ما آمده، من خوشحالم از صدای خنده هاُ  داد و بیدادهاُ آهنگهای نیم بندُ تق تق کفشهایش ... زنده گی ست!

* عصرها ورودی حیاط را که باز می کنم ..... فوجی از برگ خشک می پیچد جولوی پاهام، برگها لوله لوله شده اندُ سرخوشند انگار از اینکه دستی چیدشان از ساقه درختُ رهاشان کرده .... خش خش خش .... پاییز در این شهر اینطوری لمس می شود فقط ..... اینهم زنده گی ست!

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:11 توسط الهام گوران |

به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر سفر نكني،

اگر كتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدرداني نكني..

به آرامي آغاز به مردن ميكني

زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر برده عادات خود شوي،

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي

اگر روزمرّگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

تو به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند

و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،

دوري كني .

 تو به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي روياها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يك بار در تمام زندگيت

وراي مصلحتانديشي بروي . . .

امروز زندگي را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاري كن!

نگذار كه به آرامي بميري!

شادي را فراموش نكن.

نرودا-شاملو

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:42 توسط الهام گوران |

صدای خشدار شاملو وقتیکه اشعار حافظ را می خواند انگار نه انگار که امشب و این لحظه این دنیا حافظی دارد و  شاملویی .... انگار نه انگار که روزی بوده اند .... کاش می شد آموخت و فهمید این را که هیچ نمی ماند در این دنیا جز آنچه که خودش می خواهد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:42 توسط الهام گوران |

"آی آی آی آی

آواز بخوان و گریه نکن

زیرا آواز خواندن شادت می کند

معشوقه زیبا، دلدار"

به "کسی شدن"  فکر می کنم. به اینکه آیا "کسی شدن "  یعنی صبحانه، خامه عسل خوردن و با سرویس مدرسه رفتن و ناهار قیمه پرچربی خوردن و عصرانه پای تلویزیون رنگی در بحبوحه جنگ چس فیل خوردن و همیشه خدا نمره 20 گرفتن و جوراب مارکدار پوشیدن یا "کسی شدن" یعنی اتفاق چیزی بیرون این چیزها؟

"آی آی آی آی

آواز بخوان و گریه نکن

زیرا آواز خواندن شادت می کند

معشوقه زیبا، دلدار"

حالا او "کسی شدن " را تجربه می کند چه خوشمان بیاید چه نیاید! چه او را "کسی شده " بدانیم یا ندانیم! چه او را داخل آدم موسیقی حساب بکنیم یا نکنیم! او "کسی شده است."  

"آی آی آی آی

آواز بخوان و گریه نکن

زیرا آواز خواندن شادت می کند

معشوقه زیبا، دلدار"

عجیب است این که همه چیز هست و هیچ چیز نیست در خواندن و نواختن همان پسرک باریک تیره پوستی ست که همیشه سه تارش یا نمی دانم تارش یا شاید هر دو را یک کتی با خودش توی دانشکده سینما تاتر اینور اونور می برد! او همانی است که در نمایش چرخ و نیلوفر بابک لطیفی می نواخت؟ او همانی است که بالاخره معلوم نشد دانشجوی موسیقی بود یا سینما؟ یا اول توی کدوم یکی درس می خوانده و انصراف داده و رفته اون یکی .... که بالاخره هم هیچکدومش رو نمی خوند فقط بود دانشجوی هنر بود! او همان کسی است که امروز "کسی شده است."

"آی آی آی آی

آواز بخوان و گریه نکن

زیرا آواز خواندن شادت می کند

معشوقه زیبا، دلدار"

او محسن نامجوست هنوز هنوز هم رهاست مثل همان سالها همان روزهای دانشکده. راستی کی فکرش را می کرد کی واقعن فکرش را می کرد که میون اون همه دانشجوی غربال شده و به رشته تاتر و سینما آمده کسی "کسی بشود"؟ کسی که آن روزها مثل بقیه سیگاری همیشه لای انگشتان داشت و لیوان چایی و دوست دختری و شوریده حالی و  یک دنیا مساله حل نشده بشری؟حالا او "کسی شده است" نه برای اینکه جزو گربه های زیرزمینی ایرانی ست، نه برای اینکه پشت سرهم موسیقی از خودش دروَکند نه برای اینها .... فقط و فقط برای اینکه " او را به رندی افسانه کردند".

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:16 توسط الهام گوران |